<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://nasimesaba.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">نسيم صبا</title>
	<link href="http://nasimesaba.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Sat, 25 Feb 2012 05:41:21 GMT</updated>
	<author><name>صبا</name></author>

	<openSearch:totalResults>2</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>2</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:nasimesaba.ParsiBlog.com/Posts/109/%d8%a8%d9%88%d8%af%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d9%86+.../</id>
<updated>Sun, 12 Feb 2012 21:42:00 GMT</updated>
<title type="text">بوداي من ...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;سنگم&lt;br /&gt; آرام ، آرام مي نويسم&lt;br /&gt; و خود را مي تراشم &lt;br /&gt; تا به شکل مجسمه اي درآيم&lt;br /&gt; که تو بودا يش کردي ....!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; شمس لنگرودي&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nasimesaba.ParsiBlog.com/Posts/109/%d8%a8%d9%88%d8%af%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d9%86+.../" title="بوداي من ..." type="text/html" />
<author><name>صبا</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nasimesaba.ParsiBlog.com/Posts/108/mr.frog/</id>
<updated>Sun, 05 Feb 2012 22:57:00 GMT</updated>
<title type="text">mr.frog</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;روز 5 شنبه بود که کمي دير وقت به خونه برگشتم ...&lt;br /&gt;نزديکي هاي کوچه بودم که مثل يه کابوس همه چيز اتفاق افتاد ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يه موتور با دونفر سرنشين کيفم رو کشيدند !!&lt;br /&gt;از اونجايي که متوجه نشده بودند کيف من بند بلند داره که من اريب روي شونه ام انداختم فقط بند کوچيک کيف رو کشيدند و من همراه کيف که از من جدا نميشد حدود 5 متري روي زمين کشيده شدم ...و جالب اينجا بود که خيلي دلم ميخواست کيف رو رها کنم اما نميشد ...کيف گره خورده بود به من ...&lt;br /&gt;چشمتون روز بد نبينه به محض اينکه ديدن براي موتور سخت شده کشيدن من کيف رو رها کردند و رفتند ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماجرا از اين به بعد تازه برام جالب شده ...من با پالتويي پاره و خاک آلود رو زمين نشستم و هنوزم نميدونم واقعن اينا رو خواب ديدم يا اتفاق افتاده ...&lt;br /&gt;و جالبتر که همه ايستادن و منو نگاه ميکنند!! انگار من با سفينه از سياره اي ديگه فرود اومدم !! واهمه دارند از نزديک شدن به من ...تازه اگر کسي با موبايل حرفه ايش فيلم برداري نکرده باشه !!&lt;br /&gt;تا اينکه يه ماشين 206 ايستاد و يه جوون ازش پياده شد منو از رو زمين بلند کرده و سوار ماشينم کرد و رسونده در خونه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از کي ماها اينقدر ترسو شديم ؟؟ &lt;br /&gt;از کي اينقدر بي تفاوت شديم ؟&lt;br /&gt;شبيه آدمهاي هيپنوتيزم شده از کنار حوادث شوم ميگذريم و بعضن هم نگاه نميکنيم مبادا دامنم گير ما بشه ؟&lt;br /&gt;از کي همه فيلم بردار و گزارشگر حوادث شديم ؟&lt;br /&gt;از چه وقت ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هالا هم دست راستم به شدت صدمه ديده .اينقدر که سه روزه خونه نشين شدم و هتا نتونستم موهامو ببندم ..بيشتر شبيه جنگليا شدم ...&lt;br /&gt;پ.ن: البته تو کيفم هيچي نبود اگر هم ميبرد دزد بيچاره اي بود ...گوشي موبايلم تو جيبم بود و کارت بانکم خونه مونده بود و تو کيفم ده تومن بيشتر پول نقد نبود ...فقط يه فلش مموري دارم که شبيه غورباقه هست و اسمش رو گذاشتيم مستر فراگ اگر ميبردنش هتمن دلمون خيلي براش تنگ ميشد :D&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://adlet.ir/up/uploads/13282873985.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nasimesaba.ParsiBlog.com/Posts/108/mr.frog/" title="mr.frog" type="text/html" />
<author><name>صبا</name></author>
</entry>

</feed>
