
تکه تکهاند اشیاء، وقت گریزشان ازهم، و چه مبهماند در نگاه بیتاب من!
هیچ رنگی نیست همصحبت انعکاس خاکستری ذهن، جز تو که تصویر آبی بیدار چشم منی. پیوسته، مانا، تا بیانگارترین بعد بی مثال. صدای توست که زمان را مجال درنگ میدهد و هر بار رنگی برای دیدن میآفریند. زمان را با موسیقی نگاه تو میشنوم. زمان را در بود تو ذره ذره مزه میکنم.
چگونه حظ بوسههای آتشین تو را ممهور کاغذین نگارههای بیخط کنم! چگونه؟!
سند مهر مرا باد میخواند، تکه تکه رودر روی پردهی اشک، بی هیچ منگولهی مضحک یا خندهی ابلهانهی جمعی که انگاشتهاند دانایانند! گوش کن...!