
گاه و بیگاه فرو میشوی
در چاه خاموشی ات،
در ژرفای خشم پرغرورت ،
و چون بازمیگردی
نمی توانی هتا اندکی
از آنچه در آنجا یافته ای
با خود بیاوری .
...
با چشمانی بسته چه می بینی ،
زخم ها و تلخی ها را ؟
...! در چاهی که هستی
آن چه را که در بلندی ها برایت کنار گذاشته ام
نخواهی دید .
...
از من وحشت نکن ،
بار دیگر در ژرفای کینه ات ننشین .
واژه هایم را که برای آزار تو می آیند
در مشت بگیر و ار پنجره رهایشان کن .
آنها بازمیگردند برای آزار من
بی اینکه تو رهنمونشان باشی
...
اگر دهانم سر آزارت دارد
تو لبخند بزن .
من چوپانی نیستم نرم خو ، آنگونه که در افسانه ،
اما جنگلبانی ام
که زمین را ، باد را و کوه ها را
با تو قسمت می کند .
دوستم داشته باش ، لبخند بزن
یاری ام کن تا خوب باشم .
در درون من زخم بر خود مزن ، سودی ندارد ،
با زخمی که بر من میزنی خود را زخمی نکن .
پابلو نرودا